تبليغاتX
خدا، پناه و امیدم
 :.

به نام تنها تو

 

روزهایمان میگذرد در اتاق کاری که دار و ندار دل بی صاحبش چهار میز و سه کامپیوتر و دو گلدان و یک وایت برد است آن هم برای اعلام و اعلان جلسات حضرات ،دلمان کشیده بود خطاطی کنیم بالای تابلو با خط معلی نوشتیم به نام خدا که بی سلیقه های سخت روح روزهای بعد تر پاکش کردند...اتاقی که همه چیز دارد پنجره هایی که میشود همه جا را با آن دید البته تا نهایت حیاط و پارکینگ و آنطرف سازمان و کمی آسمان .روزهایمان میگذرد به این اتاق طبقه ی چهار سازمان.با آدم هایی از هر جنس و بیشتر با آدمک هایی از هر جنس.قسمتمان این شد یکی از شلوغ ترین و پر تکاپو ترین اتاقهای سازمان با مهندس بوستانی مهربان و پر مشغله اش ،جناب مهندس قوامی جوان که امروز حسابی ذوق کرد از اکتشاف جدیدش درباره من و مهندس ملاشفیع که یا نیست یا مرخصی ست یا ماموریت یا در حال غر زدن و شکایت و خطابه از مملکت گرفته تا هرچه و هرچه و هرچه.... 

روزهایمان میگذرد با عالی جنابان دیگر و شوق عجیب من برای بیرون کشیدن تک تک پرونده ها و گشتن به دنبال راهی و فکری بین این همه آدمی که یا پول دارند یا پول.اتاق پر دغدغه و غریب رو رو به روی آسانسور شماره یک هیچ ربطی به تخصص من ندارد فقط به علاقه و انگیزه ی من پیوندی پر از غم دارد...دور....نفس من گاهی میگیرد از این همه فکر امید آینده با دستی خالی...مثل بازدید آن دوشنبه مثل لحظه ی دیدن آقای عطایی مثل آخرین جایی که برای کارشناسی و بازدید همراه مهندس رفتیم....نفس من گاهی میگیرد از این همه دوریه نزدیک غریب....بماند ...بگذریم... 

بانو

بانو

.

.

.

 

دیگر هم از حال من...خوب است هرچند بازهم عمیق.آدم هام؟ هنوز همانقدر غریبه تر و بی مرام تر.شب هام؟

همه چیز تغییر میکند.می بینی مریم؟ قد کشیدی...بالا...بلند...خودت هستی و خودت...با انگیزه و توانی و امیدی سرسختانه که مرثیه ی ثانیه هایت را مرهم می گذارد...

 

 بانو

 بانو

کم نشو

نزدیک تر بیا..

 

دیگر هم تولد رفیق بود که گذشت و هدیه ای که هیچ خوشش نیامد که همه ی محبت و شوق من و سارا به چشمش نیامد که گفتی و ... بدان رفیق که عکس ها قرار است بمانند تا روزی زمانی را به خاطرت بیاورند که دیگر بر نمی گردد..آلمان کانادا استرالیا نمی دانم کدام تکه از این زمین قرار است سالهای بعدتر خاطره ی هدیه ی دیروز را به یاد چشمانت بیاورند...عکسی که برای تو قاب کردیم خالص ترین دارایی ما برای نگاه تو بود...

بگذریم...

 

 

بالاخره هم تصمیم داریم با رفیق جان دیگر درس بخوانیم برای فوق،دیر و زودش مهم نیست به حتم که سوخت و سوز ندارد به امید خدا.

 

 

 

خیلی پرم

میدانی؟

 

دلم باز از همان خانه های کاه گلی دورترین روستا را میخواهد با درخت توت و مزرعه آفتاب گردان کمی دورترش.دلم کمی زمستان هم میخواهد.دلم یک ساده ی بزرگ خالی می خواهد بی واهمه

 

 

.

سه نقطه سه نقطه سه نقطه

که عریانم میکند در سکوت

 

تمام. 

 

 

نوشته شده توسط مریم. در چهارشنبه دوم مرداد 1387 |
 :.

بانو

بانو

بانو

.

.

.

شوخی نکن

چشم خسته،بسته می شود

قلب خسته می ایستد.

 

کیکاووس یاکیده

 

 

J

 

  

نوشته شده توسط مریم. در یکشنبه نهم تیر 1387 |
 :.
 

نمی هراسیم مگر ز ایمان گمشده ...

 

نوشته شده توسط مریم. در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 |